محسن نامجو: بیشتر وقتم با کتاب و اینترنت پر میشود
پیمان علاقهمند:
محسن نامجو، چهرهی شناخته شدهای است. کسی که با نوآوریهایش در موسیقی سنتی، با استقبال زیادی مواجه شد. البته نظرات جسورانه او در مورد چهرههای بزرگ موسیقی ایرانی و ماجرای شکایت از او به خاطر یکی از آثارش، نام او را با حاشیه نیز پیوند داده است.
امروز در کافهای نشستهام و میخواهم با محسن نامجو گپی دوستانه بزنم.

آقای نامجو، ابتدا دوست دارم که بپرسم بزرگترین ترس شما چیست؟
خیلی بداهه بود و یک باره گفتن هم خیلی سخت است. ولی چیزی که از مدتها پیش دور و برم دارد اتفاق میافتد و هیچ ربطی هم به سیاست، فرهنگ و به ایران بودن و خارج از ایران بودن ندارد آن هم این است که اتفاقات آن طور که واقعی هستند تفسیر نمیشوند.
بزرگترین ترس من این است که ما ایرانیها، یین آن چیزی که خودمان الان میخواهیم و آن چیزی که به صلاح است و باید در طول تاریخ برای ما اتفاق بیافتد تفاوتی نمیگذا ریم.
یعنی تقریبا میتوانم بگویم که به دومیاش اصلا اهمیت نمیدهیم و هر چیزی که راجع به بهتر شدن، اصلاحات، آزادی و راجع به همهی این چیزها میگوییم همهاش داریم جوش برههای که خودمان زنده هستیم را میزنیم.
مثلا دیدید که ما برای نفت جوش میزنیم که برای آیندگان ما هم باید نفت باقی بماند، حالا نفت را به عنوان سمبلی از هر چیز دیگری بگیرید. در واقع این طور میتوانم بگویم که هر کس در هر کار و تخصصی که هست، ترس من این است که بیاید و برود و هیچ چیز و هیچ یادگار خوبی برای بقیه باقی نگذارد.
خیلی دوست دارم بدانم که اولین خاطرهی تو از موسیقی چه بوده است؟
قدیمیترین خاطرهی موسیقی با شنیدنیها بود. با همهی آن چیزهایی که میشنیدیم. در خانهی ما یک برادرم فعالیتهای سیاسی داشت. در آن ایام یکسری کاستها بین مردم وجود داشت و خیلیها بودند که فعالیت سیاسی نداشتند اما آن کاستها را داشتند.
مثلا ترانههای چریکهای فدایی خلق و یک کاستی بود به نام خونین شهر که شعرش دقیق یادم نمیآید. ولی خیلی قوی بود. اما ملودیش یادم است. آن کاست مشخص ترینش بود. ولی بعد سال ۶۰-۶۱ که من ۵- ۶سالم بود اولین بار صدای سخن عشق شهرام ناظری را یادم است و آن شعر:
دل خلوت خاص دلبر آمد
دلبر زکرم زدل برآید
اولینها اینها بود. بعد جلوتر آمد و البته جالب است که همزمان با آن، در خانوادهی ما یکی دیگر از برادران من به حبیب، شهرام شبپره و کلا موسیقی پاپ گوش میکرد. ولی یادم است که به جز افراد مشهور مثل داریوش و شهرام شبپره، حبیب هم بود.
حبیب خیلی با خاطرات بچگی من عجین شده است. من حتا یک کتاب نیمهتمام راجع به حبیب دارم. یک زمانی نوشتهام اما نمیدانم که در آینده چه زمانی تکمیلش کنم. یعنی یک جور بررسی جامعهشناختی راجع به تطبیق موسیقی حبیب و قطعاتی که من در آن زمان شنیدهام با آن مقطع انقلاب. یعنی مقطع ۵۷ و ۶۰.

محسن نامجو
چرا پروژهی حبیب نیمهکاره مانده است؟
حبیب هم جزو افرادی بود که از وقتی که پسرش را خواننده کرد شروع کرد با پسرش خواندن، که احتمالا خودآگاه بوده است. چون من شعور این آدم را بالاتر از اینها میدانم. او شروع کرد با پسرش کارهای سبکتر، آبکیتر و بازاریتر خواندن.
حتا میتوان گفت که این یکی از دلایلی است که آن پروژهی کتابی که من داشتم را نیمهتمام گذاشت. چون من دارم راجع به این آدم مینویسم ولی خود این آدم حی و حاضر دارد جلوی من فرو میریزد و من نمیتوانم یک تصویرم را مدام بزرگ کنم.
تفسیرهایی که میگویید خیلی جالب است. برای من جالب است که الان چه چیزی گوش می دهید؟ یعنی موسیقی که گوش میدهید، دنیایی که برای تو ساخته میشود چیست؟
اگر منظورت از الان چند ماه قبل باشد یعنی سال قبل باشد، حقیقت را بگویم زیاد موسیقی گوش نمیدادم. به خاطر اینکه محیط زندگی من عوض شده و آمدهام در جایی که از نظر آرامش اصلاً قابل قیاس با تهران نیست.
به خصوص تهرانی که من در دو سه سال آخر تجربه کرده بودم. دیگر خیلی شلوغبازی بود و بگیر و ببند و برو و بیا. ارتباطات آرامت نمیگذاشت. ولی در وین موبایل روز به روز هم یک زنگ نمیخورد. ممکن است هفتهای یک بار تلفن خانه زنگ بخورد و مثلا از ایران مادر، خانواده و یا کسی صحبت بکند.
من الان بیشتر وقتم با کتاب و فیلم دیدن و بعد از آن هم اینترنت پر میشود. البته من در اینترنت کاملا تازهکارم. مثلاً من تا همین اواخر نمیدانستم که چگونه باید بروم روی یوتیوپ یا امثال آن، ولی کمکم اینها را یاد گرفتم و برای خودم در حال کشف کردن هستم.
فیسبوک را هم چک میکنید؟
فیسبوک را من خودم چک نمیکنم. دوستم طاها که در اتریش است و سایت من هم دست او هست فیسبوک من را راه انداخته است و گویا عدهای هم آمدهاند و میدانند که این رسمی است و متعلق به خود من است.
ولی من چک نمیکنم. اما از طاها اسامی و غیره را سوال میکنم که اگر مواقعی دوستی قدیمی بود با او کانکت شوم.
در وین به جز فیلم دیدن برنامهی تحصیلی خاصی هم دارید؟ کلاً در وین چه کاری انجام میدهید که آرامش گرفتهاید؟
من رفتن به وین را به عنوان یک سکو نگاه کردم. در نظر خیلیها اینگونه آمد و در خبرهایی که منتشر میشود میگویند که طرف رفته است به وین که حتما موسیقی کلاسیک غربی را از بیخ و بن بخواند و ببیند چه است و موزیکولوژی بخواند. ولی من به وین دقیقاً به عنوان یک جایگاهی نگاه کردم که بشود در آن تازه فکر کرد.
بحث داغی که میگویند رابطهی هنرمند و تبعید و مهاجرت است. حالا شاید در همین سه کلمه بشود خلاصه کرد. آیا تاثیر خیلی زیادی میگذارد؟ خودت این را چگونه میبینی و چگونه آن را حس میکنی؟
ممنون که این سوال را طرح کردی. چند ماه قبل از این که من از ایران بیایم، این موضوع مدام در گوش من زمزمه میشد. اصلاً لزومی هم نداشت که زمزمه شود.من نمونههایش را میدیدم. بیشترین نمونهاش هم را در ادبیات میدیدم.
مثلاً نمونهای که در ذهن من است عباس معروفی است. ما تازه دانشجوی سال اول بودیم، البته هنوز دانشجو هم نبودیم و سوم چهارم دبیرستان بودیم که سمفونی مردگانش را از بچهها گرفتیم و خواندیم. او واقعاً یکی از قلههای ادبیات معاصر ما بود. بعد این فرد نشریهی گردون را داشت و فعال بود.
اما بعد از ایران رفت. کتاب هم نوشت، ولی اگر بخواهیم راحت بگوییم گل نکرد و مانند قدیمش نشد.
نمونههایی مثل او زیاد است و البته عباس معروفی جزو رئوس قله است. خیلی افراد هم بودند که در ایران هم نویسندهی متوسطی بودند ولی از ایران رفتند که پیشرفت کنند. ولی هیچ پیشرفتی نکردند که این دلایل مختلف دارد.
خیلی چیزها هست که میشود راجع به آن حرف زد، مساله زبان است، مساله محیط و غیره است. یعنی منظور من این است که خیلی به من گوشزد میشد و نسبت به آن خودآگاه بودم و اصلاً هم انکار نمیکنم که ممکن است بلایی باشد (اگر اسمش را بلا بگذاریم) سر من هم بیاید.
منظورتان این است که اگر خودآگاه باشد میشود با آن کنار آمد؟
بله، میشود با آن کار کرد. یعنی تو بپذیری چنین صحبتی که بین من و تو در ابتدای سال ۲۰۰۹ پیشآمده، مثلاً دو سه سال دیگر بین من و هر آدم دیگری اینگونه پیش بیاید که بتوانم مثل الان که با تو راحت صحبت میکنم با او هم راحت صحبت کنم، راحت اعتراف کنم و بگویم که بله، محیطم را عوض کردم، اینگونه شد.
میخواهم ببینم که آیا حرفت را درست درک کردهام؛ اینکه از شرایط ایران خیلی ناراضی نبودی که آمدی بیرون. بیرون آمدی که فقط یک سکوی پرتابی باشد و چیزی باشد که بتوانی آرامش پیدا کنی، فکر کنی که برای آیندهات میخواهی چه کاری انجام بدهی و اینکه اگر لزوم آن را ببینی به ایران برمیگردی؟
دقیقاً برمیگردم. حتا اگر برگشتن من موجب واکنشهایی از طرف دولت باشد. دولتی که از آن خوب نمیگویم، دارم از آن بد میگویم. کما اینکه من یک بار این تجربه را داشتهام.
سال گذشته من مدتی خارج از ایران بودم و وقتی برگشتم صادقانه بگویم که من را اذیتی نکردند. اما در همین حد که در فرودگاه با من قرار بگذارند که این جلسات را بیا و توضیح بده که این کارها چه بوده و کارهایت را چه کسی در اینترنت منتشر کرده است.
سوال و جواب در این سطوح بوده است و هیچ بعید نیست این بار که من بر میگردم همان باشد یا نباشد و یا بدتر از آن باشد و یا اصلاً هیچ چیز وجود نداشته باشد.
منظور من از همهی این پرحرفیها این است که یاد بگیریم اینقدر از ایران و رژیم ایران ننالیم و مقداری قضیه را بزرگتر ببینیم. یعنی اینکه ما بگوییم آی بگیر و ببند و خفقان و غیره، این کارها بس است دیگر.