بهاریه محسن نامجو
بهارا! بر جویباری که تنفس طاهری از سینه عشق است
دستی فروبردن، گله از زمستان است به بهار.
بهارا! دستی افشان، پایکوبان، که از سرانگشتانات
صد قطره نور چکان است.
یاریمان ده تا به پاداش زمهریری که از زمستانی سخت بر چشم داریم،
به تجلیات، همه زمستانها را پشت سر گذاریم.

* * *
برای نگارنده، سال ۸۴، تؤام با پیشرفتهای بیرونی و پسرفتهای درونی بود. اما هردوی آنها، در سراسر ایام سال پیش، پراکنده بود و این سیر متناوب که تشابه بسیاری با حرکت موج سینوسی داشت، از ابتدای ۸۴ شروع شد و به انتهایاش ختم شد.
زمستان سال گذشته، زمانی که اولین کپیها از روی سیدیهای ترشیده و در خانه مانده من انجام میگرفت و به اصطلاح، اولین خواستگارها آدرس منزل «ترنج» و «جبر جغرافیایی» [۱] را یاد گرفته بودند و به دیگران یاد میدادند، من در ناکجاآباد بودم. بگذارید بیشتر وارد ماجرا نشوم. اما وضعیت سازنده سیدی و خود سیدی برعکس بود.
اما سال ۸۵، در سوت و کوری کامل گذشت. تمام سال در سفر میان چند شهر، به دنبال ردیف کردن کارهای اداری گذرنامه که نشد و نشد و دو دعوت خارجی از دست رفت. نه ماه، بدون حتی یک سفارش کار موسیقی. لحظات غیر مفید و غیر سازنده در تئاتر شهر و ساختن موسیقی برای نمایشی که حتی داستان آن را نمیدانی. آشنایی با انتشارات *آوای باربد* و شک و تردیدهای بسیار برای انتشار آلبوم. درهرحال، همهچیز از دیماه شروع شد، از تهران اونیو. از ژینوس و حامد و پیادهرو و باقی دوستان. دیگر نمیخواهم وارد جزئیات شوم. اتفاقات خوشایند این زمستان پر مشغله را همه کمابیش میدانند. اما در کل باید بگویم، این سه ماه کجا و آن نه ماه کجا؟
چقدر بد است که منتقد، در معرض این اتهام باشد که نفساش از جای گرم در میآید. دیگر حرفات اعتبار گذشته را ندارد. همیشه در معرض این اتهامی که چون برگ آس را در اختیار داری، حق حرفزدن راجع به دو لو و سهلو را نداری. اول اینکه میدانیم، هیچ دستی پایدار نیست و بُرزدن در انتظار همه ماست. پس هیچ آسی به صاحب دست وفای پایدار نمیکند. هردستی، متغیر است، چراکه هرلحظه از زندگی متغیر است. برماست که ببینیم از این تغییرات چه خوشهای میچینیم و چه توشهای میگیریم.
زمستان که ادامه پاییز است، همیشه معنی استبداد تالی ِ خمودی و رخوت و بیکسی و بیصدایی است. تابستان هم میتواند به اوج عرقریزی و رنج پرولتاریا تعبیر شود. اما بهار، همیشه شروع است. در انداخته شدن طرحینو است. حال طرح کهنه هرچه بوده، این دیگرگونه بودنی است. «پوستینو بکن. قبا رو بپوش».
همیشه در اولین جلسه کلاس درس بعد از تعطیلات نوروز، دبیرها چند دقیقهای را در ابتدا به گفتن تبریک و انجام تعارفات معمول میپرداختند. اما یک مضمون تکراری در حرفهایشان بود که اصلاً تعارف بر نمیداشت. آن هم گوشزد کردن این نکته که: «بچهها! شما اکنون در بهار عمر خویش به سر میبرید. قدر آن را بدانید». این را معمولاً کسی میگفت که برف سالیان بر موی او نشستهبود. هدف این است که بگویم اگر گزافه نباشد، خیلی خیلی به تدریج احساس میکنم که این برف را درک – فقط درک – میکنم. «تا در آیینه چنان بر خویشتن نظر کنیم که...» [۲]
بچهها بهار گلا وا شدن، برفا پاشدن، از رو سبزهها، از رو کوهسار، بچهها بهار. کماکان خورشید میتواند همچون دشنامی برآید و روز شرمساری جبران ناپذیری باشد. «بستگی داره کی داره از چه زاویهای میبینه!» [۳]
اما در هر صورت، علیرغم تمام حرفها و دعاها که کلیشههای ثابت شدهاند مثل: «سرسبزترین بهار، تقدیم تو باد!»، یک حرف (یک جمله دعایی) به نظرم، هنوز طراوت و تازگی دارد و آن هم اینکه: «سال خوبی داشته باشید»
پانویس
[۱] نام دو آلبوم موسیقی از نگارنده
[۲] از شعر .... از {احمد شاملو}
[۳] دیالوگی آشنا از فیلم هامون ساخته {داریوش مهرجویی]